🔹کتاب تاثیرگذار یعنی کتابی که پیشینه تو را ساخته است، انگار بعد از خواندن آن کتاب متحول شدی، یعنی از آن جا به بعد حس کنی که یک چیزی به تو اضافه شده، حالا این تاثیر را یا آن وقت میفهمی یا بعدا! البته همیشه این احتمال می تواند وجود داشته باشد که ۱۰ کتاب تاثیرگذار رندگیت از جایی به بعد اصلا خاصیت تاثیرپذیری اش را از دست بدهد، این جوری می شود که معرفی ۱۰ کتاب به خودی خود یک چالش محسوب می شود.

در ابتدا قصدم این بود که ۱۰ عنوان کتاب را ردیف کنم و خلاص، ولی به تدریج هرکدام از کتابها من را به گوشه ای از زندگیم برد و قسمتی از روزگارم را یادآور شد. امیدوارم با وجود طولانی شدن نوشته ام با من تا انتهای مطلب همراه باشید.

۱- “تفسیر المیزان، علامه طباطبایی”. در همان دوره های قبل از ورود به دانشگاه، حوالی سالهای ۷۸ تا ۸۲ مکتب قرآنی داشتیم به نام مکتب قرآن بهاران.بهاران هم اسم محله مان بود. مکتب قرآن ما با سخنرانی، تفسیر قرآن و حافظ خوانی همراه می شد و مدرس و سخنران اغلب این دوره ها، استادمان جناب میراسد چاوشی بود که من بعدا به صورت خصوصی هم حافظ و هم تفسیر قرآن رو نزد او آموختم. حدود سال ۸۱ تا ۸۲ بود که بعد از مراسم احیا ۲۱ ماه رمضان همسرش به من زنگ زد و گفت: حاجی از خواب بیدار نمیشه، به سرعت خودم را به خانه اش رساندم و نه هیچ کاری از من و نه هیچ کاری از کس دیگری برنمی آمد، او فوت کرده بود. بعد از فوت حاجی، ایده انتشاره یک نشریه محلی به نام “چاوش” را به بچه های مکتب دادم و به سرعت شماره اولش در بهار ۸۲ منتشر شد. من غیر از صفحاتی که مرتبط با موسیقی می شد یک صفحه را با محتوای مذهبی داشتم که در آن تفسیر یک آیه از قرآن را با استفاده از کتب تفاسیر شیعه توضیح می دادم. همین جستجوی من در کتب تفاسیر قرآن بود که مجددا من را با نگاه متفاوت، منعطف و عمیق علامه طباطبایی به قرآن آشناتر کرد. معاشرت من با استاد چاوشی فقط ار طریق تفسیر قرآن نبود همانطور که گفتم حافظ خوانی هم داشتیم و این آغاز غور من پیرامون اشعار حافظ و خصوصا آشنایی من با تفسیر بهاالدین خرمشاهی از اشعار شیخ اجل بود که مقدمه ی معرفی کتاب دوم خواهد شد.
۲- دیوان حافظ … غیر از آموزش هایی که از استاد چاوشی فرا گرفتم، در زمان تحصیل و اشتغال در شهرستان اقلید از توابع استان فارس، همراه با دکتر ابراهیم قیصری از اساتید معتبر ادبیات و زبان فارسی، حافظ خوانی را شروع کردم. استاد، اخلاقی تند و دلی بی کینه داشت و آن طور که می گفتند به دلایلی که احتمالا سیاسی بود، به این شهرستان تبعید شده بود. خاطرات من با دکتر قیصری چندان در این مجال نمی گنجند ولی به یاد دارم که پس از پایان یکی از کنسرت هایم از یکی از قطعاتم که بر روی شعری از شاملو ساخته بودم بسیار تعریف کرد و از کنار آمدن شعر نو و موسیقی سنتی رضایت داشت. اشاره به این تلفیق، مقدمه معرفی کتاب سوم است.
۳- “موسیقی شعر، شفیعی کدکنی”، حدود سال ۷۸ با مهدی ستایشگر -مدیرمسول مجله هنر موسیقی- واحدی با نام تلفیق شعر و موسیقی داشتیم. من اصرار داشتم که استاد در امتحانات پایانی، بر مبنای یک قطعه موسیقی و همراهی آن با یک شعر به دانشجویان نمره بدهد ولی استاد نپذیرفت و امتحان کتبی را ترجیح داد و من هم در امتحان نمره نیاوردم! بعدا آرزو کردم که ای کاش استاد قطعات من را بر روی اشعاری از نیما، شاملو و خصوصا ه.الف. سایه می شنید، شاعری که بیشترین همسایگی را با حافظ دارد.
۴- مجموعه اشعار ه.الف. سایه: محشر است و در بهترین زمان با اشعار او آشنا شدم. شاید آن موقع حس متفاوتی داشتم یا روزگار دیگری، ولی هم چنان اشعار ابتهاج بر دلم می نشیند آن قدر که توان وصف آن را ندارم. ابتهاج فوق العاده است. هنر او در وصف روزگار اجتماعی ایرانیان به همان اندازه استادانه است که تلاش می کند غزلی عاشقانه بسراید. اشعار او با قالب آزاد نیز به همان اندازه به دلم می نشیند که اشعار او با قالب کهن… خوشحالم که در روزگار عاشقی، اشعار سایه، در خلوت من و محبوبم همراه بود و با آن خاطره ساخته ایم.
۵- اگر چند کتاب قبلی حاصل روزگاری بود که به هنر و موسیقی گذشت، کتابی که اکنون میخواهم معرفی کنم، شکل دیگری از علاقه مندی ام را آشکار می سازد. از قضا اینکه پدرم کتابخانه نسبتا خوبی داشت و کتابهایش را در کتابخانه ی طبقه دوم منزلمان قطار کرده بود. این کتابها اغلب من را که به دلیل شغل پدر و مادرم در منزل تنها بودم، سرگرم می کرد. یکی از این کتابها “پخمه اثر عزیزنسین” نویسنده ترک بود. عزیرنسین یک طنز نویس بود و خوشبختانه تا قبل از اینکه مبادرت به ترجمه کتاب آیات شیطانی به زبان ترکی کند، کتابهایش در حد ممکن در اختیار خوانندگان ایرانی اش قرار داشت. ترجمه رضا همراه هم ترجمه خوبی بود و حداقل من در آن سن کم به راحتی می توانستم، ترجمه هایش را از عزیزنسین بخوانم. به خاطر دارم که در همان سن، داستانهایی را به سبک و سیاق عزیزنسین می نوشتم و برای پدرم می خواندم. بعدا که طنزهای گل آقا را دنبال کردم اشتیاقم به طنز نویسی فزونی گرفت، تا امروز که گاهی اگر حوصله کنم طنزکی می نویسم. ولی همه اینها از کتابهای عزیزنسین و خصوصا پخمه آغاز شد.
۶- روی دیگر علایقم، به یک شور و حال سیاسی نزدیک بود و عمدتا این عطش را با خوانش کتابهای تاریخ سیاست فرو می نشاندم. چند کتاب تاریخی هم در کتابخانه پدر بود که مرا با لذت کتابهای تاریخی بیشتر آشنا می کرد، تا اینکه در سالهای ابتدای دبیرستان قرار به ارایه یک کنفرانس در زمینه تاریخ عصر پهلوی شد و من تصادفا با کتاب “سقوط شاه اثر فریدون هویدا” آشنا شدم. قبول دارم که کتابهای تاثیر گذار بیشتری را بعدا در حوزه تاریخ سیاست خواندم همچون خاطرات اسداله اعلم و کتابهایی که میلانی نوشته… ولی هرگامی آغازی دارد و آن آغاز است که مسیر را می سازد و کتاب “سقوط شاه” آغاز علاقه مندی بیشتر من به حوزه تاریخ سیاست بود.
۷- وقتی در ۲۵ سالگی و هم زمان با ازدواجم وارد دوره کارشناسی روانشناسی شدم اشتغال در چندجا، فرصت حضور مداوم در کلاسهای دانشکده و مطالعه ی غیر از کتب دانشگاهی را برایم محدود کرده بود.در دوره کارشناسی ارشد هم اتفاق خاصی نیفتاد و احتمالا به همین دلیل من می توانستم در یک روند طبیعی به عنوان یک شناخت درمانگر به کارم ادامه دهم. تا زمانی که آشنایی من با کتاب “دژخیم عشق” اثر اروین یالوم مسیر کار حرفه ایم را تغییر داد و حتی مقدمات آشنایی من را با فلسفه اگزیستانسیال فراهم کرد. در کتاب دژخیم عشق متوجه حضور “انسان” در روانشناسی و جلسه روان درمانی شدم. شاید این جمله غریب به نظر برسد ولی مروری بر آموزش های آکادمیک در دانشگاه، به طور طبیعی می تواند هر روانشناسی را به یک ربات و هر مراجعی را به کیس تبدیل کند.
۸- علاقه مندی من به روزنامه نگاری در چند پاراگراف بالاتر آشکار شد این علاقه مندی تا آنجایی بود که زمان انتخاب رشته و پس از روانشناسی، روزنامه نگاری را به عنوان اولویت دوم انتخاب کرده بودم. هرچند روانشناسی پیش دستی کرد ولی ممکن بود که این روزها در قامت یک روزنامه نگارِ در به در روزگار می گذراندم تا یک روانشناس در به در!
در دهه ۶۰ و اوایل ۷۰ درآمد یک نسخه از روزنامه کیهان از جیب خانواده ما داده می شد. پدر مشترک کیهان بود و هرچند زمانی را که پدر به کیهان می گذراند از وقت با من بودنش کم می شد ولی همان، بذر خواندن روزنامه را به خانه ی ما آورده بود. رفاقت من با کیهان در همان دوران پایان یافت تا اینکه در ابتدای جوانی با “روزنامه جامعه” شور روزنامه خواندن را مجددا آغاز کردم. روزنامه جامعه فوق العاده بود، دوست دارم بگویم عجیب بود. حس انسانی را داشتم که بعد از مدتها به او فرصت نفس کشیدن را داده بودند و روزنامه جامعه روزگار نفس کشیدن نسل من بود. هیجان روزهای “پرزیدنت خاتمی” را به عنوان اثربخش ترین روزهای زندگیم با خود خواهم داشت. (می خواستم یکی از کتابهای طنز ابراهیم نبوی را در پارگراف شماره ۸ معرفی کنم ولی از آنجایی که کتابهای او در این حوزه اغلب همان طنزنوشته هایش در روزنامه های باصطلاح زنجیره ای بود، ترجیح دادم روزنامه جامعه را به نمایندگی از زنجیره ای ها معرفی کنم!).
۹- رمان معرفی نکردم! (دژخیم عشق را بیشتر از رمان، یک کتاب درسی می دانم) البته حتما شما منتظر نیستید که من احتمالا یک فیل هوا کنم! اصولا اینجا که رسیدم به این فکر کردم که دیگران را چه حاجت به کتابهای تاثیرگذار من؟! اگر به این فکر در همان اوایل سطور قدرت می دادم حتما عطای نوشتن این همه سطور را به لقایش می بخشیدم ولی امیدوار باشید که به زودی روده درازی های من تمام می شود.
غرض آنکه بنده از خواننده های پر و پا قرص رمان نبوده ام. از گذشته کتابهای هدایت (راستی اگر کسی این روزها کتابهای هدایت را بخواند به او به عنوان مظنون به خودکشی نگاه می کنند با فقط دوران ما اینطوری بود؟!) سووشون و سمفونی مردگان را فاکتور بگیرید تا این روزها که همراه رمان هایی با مفاهیم اگزیستانسیالیستی شده ام. فعلا ترجیح می دهم تهوع سارتر را معرفی کنم ولی چیزی از ارزش های بیگانه، مرگ ایوان ایلیچ و مردن اثر شنیتسلر کم نمی شود!
۱۰- از میان کتابهای فلسفی، دست نوشته های آیزایا برلین را بیشتر می پسندم. خصوصا کتاب ریشه های رمانتیسیم. همراه شدن این کتاب با مطالعه تاریخ روانشناسی اثر هرگنهان برایم بسیار مفید بود. همانطور که هستی و زمان هایدگر را با خوانش کتابهای بابک احمدی دوست داشتم.
.
.
ارادتمند
حمیدرضا ساسان فر
۲ مهر ۹۳

این یادداشت قبلا در فیسبوک من و در پاسخ به چالش معرفی ۱۰ کتاب تاثیرگذار نوشته شده است و اکنون و هنگام برگزاری نمایشگاه کتاب مجددا در اینجا هم منتشر می شود.

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.