🔹دقیقا مشکل از اونجایی شروع شد که دریافت پروانه اشتغال من هم زمان شد با بازگشت رافائل از مکزیک ( همان بازگشت لطیف از افغانستان در نسخه وطنی این یادداشت)

خلاصه اینکه من بودم و یک پروانه اشتغال و یک دفتر که کلی اجاره ش بود صبحها زود از خواب بیدار می شدم و می رفتم در دفترم می شستم و البته مراجعی نبود که ببینم. مراجعی که بهش بگم: (زندگی مانند گلی می باشد که باید آن را ورق زد و بویید). نمی دانم چرا قبل از گرفتن پروانه، حتی یک لحظه هم به  مراجع و این چیزها فکر نکرده بودم. شاید فکر می کردم که پروانه ام چند مراجع بزاید و من با همان چند مراجع نورسیده برای زن و بچه ام گوشت و خیار و لوبیا بخرم. اوایل راهکارهای مسخره ای به ذهنم می رسید مثل اینکه درب دفترم را باز بگذارم تا درمانجو بیاید داخل و من به او بگویم که (زندگی مانند گلی می باشد که باید آن را ورق زد و بویید). البته که این راه حل جواب نداد، بعدا فهمیدم که این ایده در مغازه ها و لباس فروشی های کنار خیابان جواب می دهد نه من که در راهرو تنگ و تاریک یک برج ۲۵ طبقه ۳۵ متر دفتر دارم. همین تامل به شیوه های بازاریابی بود که من را منصرف کرد تا از  دوستم بخواهم که با لباس کانگورو در ورودی برج فریاد بزند: روانشناسی و مشاوره ط ۱۷ واحد ۱۳.

در اصل یکی از بیهوده ترین و کم کارترین روزهایم را می گذراندم، آن هم برای من که مادرم در مهمانی که به افتخار دریافت پروانه ام گرفته بودم، با صدایی بلند به همه میهمانان اعلام کرده بود که پسر جانش تا ۶ ماه دیگر تمام وقت هایش پر شده است. آن طرف سالن باجناقم نشسته بود و من می دانستم که خنده اش برای آن است که حرف مادرم را جدی نگرفته. حتی یک باز زنگ زده بود به محل کار من، برای اینکه مطمئن شود اوضاع مراجعین و وقتهای من چطور است. من او را شناختم هر چند سعی می کرد صدایش را عوض کند ولی من که از فرط بی پولی نمی توانستم منشی استخدام کنم حالا در تغییر صدای خودم آن قدر حرفه ای شده بودم که کسی نمی فهمید. همان اول به او گفتم که اجازه بدهید دفتر وقت ها را نگاه کنم، بعد مجله روی میز را با شدت ورق زدم تا صدایش را بشنود، بعد زیر لب، طوری که بشنود گفتم: (پاییز و زمستان که وقتها پر شده، وقتهای سال بعد…) حالا صدایم را کمی بلندتر کردم و گفتم که بعد از سال نو می توانم یک وقت برای او منظور کنم و بعد برای آنکه تیر خلاص را برایش رها کرده باشم به او گفتم: (البته در لیست انتظار آن ماه قرار می گیرید). او یک ممنون بعدا زنگ می زنم گفت و گوشی را گذاشت. فاتحانه گوشی را گذاشتم و تلفن یکی از دوستانم را گرفتم؛ بلکه بتوانم برای اجاره آن ماه از او قرض بگیرم. همان شب باجناقم میهمانمان بود، من عمدا کمی دیر کردم تا مثلا به او نشان دهم که تا آخر شب مریض می بینم. اواخر شب بود که دختر احمق و عزیزم پیله کرد که فیلم های کودکی اش را به خاله عزیزش نشان دهد. به نظر همه چیز درست پیش می رود ولی در یک قسمت از ویدیو، من با مسخره بازی در حال تقلید صدای خانمها هستم و تصور کنید نگاه عاقل اندر سفیه باجناقم را… مدام سر میز شام می گفت که من به باجناقم افتخار می کنم که انقدر هنرمند است! میخواستم گلویش را بجوم، ولی باید همه ی این اتفاقات دردناک را کنار بزنم و اعتراف کنم که مشکل من از زمانی شروع شد که رافائل از مکزیک آمده بود. او یک مهاجر غیرقانونی بود و از نگهبانی ساختمان تا نظافت منازل را انجام می داد و در این آخری چنان شهرتی دست و پا کرده بود که کمتر کسی بود که در آن حوالی او را نشناسد. نزدیک های سال نو، او را دیدم و از خواستم فردای آن روز برای نظافت منزل ما بیاید. او در حالی که با یک لبخند ملیح به من نگاه می کرد گفت: فرمودید فردا؟! گفتم: بله، همین فردا. او در حالی که همچنان لبخند ملیحش، ملیح تر می شد از جیبش کاغذی را درآورد و در حالی که آن را به من نشان می داد گفت: ولی من تا آخر سال تمام وقتهایم پر است، اگر میخواهید در لیست انتظار نامتان را بنویسم؟!

.

بله، زندگی مانند گلی می باشد که باید آن را ورق زد و بویید…!

.

#طنز

#حمیدرضاساسان_فر

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.