این شهر آشوب را کدام ارکستر نواخته است، کدام رجاله ای دستان خویش را به رهبری چنین نظمی شگرف در توالی نت های اندوه و وحشت به کار گرفته است؟
چگونه بر خطوط زندگی، نتها چنین به صلیب کشیده شده اند، و کدامین ذهن پژمرده، سبوعیت خویش را چنان گسترانیده است که نطفه شهرآشوب را منعقد سازد؟
کدامین کس را تاب رویارویی است با آنانکه بر صندلی دلهره و اندوه، خواسته یا ناخواسته زخمه شهرآشوب دستان خشمگین او را نظاره می کنند.
بر کدامین ضرباهنگ، زندگی چنین دهشتناک می شود؟ سکوت خشم بر دامنه کدامین جنگل زوزه می کشد و چگونه در لابلای حجمی از اندوه، به قامت سایه ای متولد می شود که قد برمی افراشد و همه را به کام دلهره ای مرگبار، آهسته آهسته فرود می آورد.
دوستی در همسایگی کدامین رذالت قربانی شد و آن چنان مثله شد که پیکرش مزار انسانیت را به آتشی سرد مبتلا کرد؟
راستی، مرگ را می بینید که چگونه چشمانش را بر پرتاب شدگان دوخته است؟ کرکس پیر را چطور، او را می بینید که در کمین این هبوط زدگان، لحظه ها را چه به شهوت تعقیب می کند؟
خنده های کودکان را چگونه در می یابید، آنک که به رقص سرمضراب نوازنده ی این شهر آشوب به مرگی زودرس، آهسته آهسته دفن می شوند.می بینید که چگونه نطفه رویای انسانیت عقیم می شود؟ می بینید که چگونه زندگی آوار زنده گان شده است؟
مرگ سولیست اینجا اکنون ماست، و چه خام دستانه یکه تاز صحنه زندگی ما شده است،؛سکوت زندگی در آوای مرگ بیشتر جلوه می کند، لازم است بر مایه زندگی مدولاسیون کنیم.
ما بر نت دوام محکم فرود خواهیم آمد و ساز زندگی را دوباره کوک خواهیم کرد، فرود آغاز اوج دوباره ماست، ما در ستایش زندگی تصنیفی دیگر خواهیم ساخت تا در این شهر آلود شهر آشوب، حتی جغدان شوم را هم اهلی بحر دوستی سازیم…آن قدر زندگی خواهیم کرد که مرگ را صبر نپاید آن گاه که دیوانه وار عنان از کف داده از کمین گاه خویش بر ما فرود آید. بگذار آن قدر مشتاق بر زندگی شویم که مرگ طعمه ای فربه را از زمین برباید نه جسمی نحیف را…
و ما دوام خواهیم آورد، آن سان که ابراهیم در آتش…

ده روز پس از رفتن اسد

….

یادداشتی دیگر:

– زقوم دارم، میخواهم بر حنجره ات بریزم.
– چرا؟ جگرم می سوزد، گر می گیرم.
– رنج بزرگت می کند.
– تو را چه حاصل آید؟
– مرا رنج بس است، میخواهم کمی آرام گیرم.
– از آرام تو آشوب بر جانم می نشیند پرده بگردان که خوش تر است.
– سازم هوای حجاز دارد. می سوزاند حرم زخمه هایم
– رفیق کمی آرام تر.
– تاب ندارم.
– جانم می بری.
– راه ندارم.
– یاران را چه می کنی؟
– غم، دلهره و خشم سه یار همیشگی
– بی وفا، خودم را می گویم.
– زقوم دارم، میخواهم بر حنجره ات بریزم.
– کمی صبر کن.
– صبر بر درد؟ جان ندارم.
– وا مانده، غمت پیرم می کند.
– گله از یار و زهی لاف دروغ.
– تنها می شوم، خالی می شوم.
– تنهاتر منم.
– کمی بیشتر بمان.
– می روم.
– غمت می ماند.
– خاک مرده سرد است.
– یخبندان می شود.
– آتش میشوم.
– ولی سرد.
– زقوم دارم، میخواهم بر حنجره ات بریزم.
– هرچه از دوست رسد نیکوست.
.

 ۲۱ آذر ۹۵

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.