-روان درمانگرم گذشته ام را بالا آورد، همانجا در جلسه درمان. چشم هایم از روی فرش چرخید و ایستاد روی آدمی که نشسته بود روبروی من و می نوشت بر روی کاغذهایش هرچه از من بالا آمده بود. چیزی را به یادم آورده بود که فراموش کرده بودم از خودم. حرصم از حماقتم در آمد. گویی مجبورم به اقتدارش اعتراف کنم. خودت که پرت میشوی از خودت همین می شود که شد.
لبخد ریزی کرد، سرش را از روی برگه بالا کشید و با چشمهایش گفت: خب؟!
حالم بدتر شد، فکر کردم ناخواسته تحسینش کرده ام، خوشحالی مرموزی داشت و من حال بوکسوری را داشتم که کنار رینگ زیر رگبار حمله حریف گیج شده بوده ام.

– این منصفانه نیست که من ساعتی روبرویم نیست. چقدر وقت داریم؟
کمی صافتر نشست. نوبت پاتک من بود!

– وقتمون تموم شده، ولی اگه چیزی میخوای بگی، بگو!
-همین دیگه، میخواستم بگم ساعتی روبروم نیست.

– نظرت در مورد زمان جلسات چیه؟!
اقتدارش رو قبول می کنم، اینو مدتی قبل بهش ایمان آورده بودم. میدونم دنبال چی میگرده، باز هم رفتم گوشه رینگ.

– احساس سردرگمی می کنم، هیچ چیزی نیست که بتونم باهاش تنظیم بشم.
– با ساعت تنظیم بشی؟! احساس سردرگمی؟ بیشتر توضیح میدی؟
گیج شدم، فوری به چند تا جمله قبلم برمیگردم. چرا پاتک؟ مگه اومدم جنگ؟
با همون گیجی میگم:

– من وقت کافی دارم؟ زندگی چطور میگذره؟!
– و هیچ زمان مشخصی هم در دسترس نیست.
– بله، از خودم می پرسم، اگر قراره بمیرم چرا باید زندگی کنم؟! و اگر بخوام زندگی کنم چقدر زمان دارم؟!

– وقتمون تمومه!

بلند شدم و راه افتادم به سمت درب خروج، ساعت دیواری را سمت راست، کنار دیوار دیدم. باید سری می گرداندم تا میدیدم اش!

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.