فکر کنم آن قدر می دانم که دچار ملال بشوم و آن قدر می دانم که گاهی لبخندی نثار همین ملال کنم. زانوهایم را بغل میگیرم و آن را بر روی شن های ساحل آن قدر فرو می برم که سردی و گرمی توامان شن های ساحل همراهی کند با ملال و لبخندی که این روزها همراه من است. غم قسمتی از خانواده وجود من است، پلک هایم خطوطی به سمت پایین پیدا کرده اند و لب هایم را در این سقوط آزاد همراهی می کنند. صدایم، وای صدایم… تکه تکه شده، به پایین ترین تن که به خوبی با روان تکه تکه ام همراهی می کند. وای از آن لحظه ای که بخواهم چند قدم بردارم، خستگی روانم ساق هایم را به زنجیر کشیده است. قرص هایم را دانه دانه باز می کنم و به زور جرعه ای آب آن را به درون معده ام فرو می کنم. سرم را آرام روی زمین می گذارم و با فروشدن پلک هایم دنیای من سیاه تر می شود. شاید ۲۰ ساعت خوابیده ام، مدتها می شود که حتی ساعت اتاق هم خوابیده است.زمان اسیر من شده، طی نمی شود. به سقف خیره می شوم، ساعتها به آن خیره می مانم، بر سقف آوار شده ام. دالان سیاهی بر من وارد میشود آهسته آهسته اوج می گیرد، حتی تنهایی را هم عذاب می دهم. سادیستیک شده ام، من عذاب نمی دهم خود عذابم. هیچکس فقط با من است. خالی و پوچ… گاهی آنها را عذاب می دهم و از خالی هم خالی می شوم. آهسته آهسته غم می نشیند، رسوب می کند، روح را تکه تکه می کند، غم سایه دارد، ارتفاع دارد، اوج می گیرد، لکه بزرکی می شود، لش سنگینی ست، پهن می شود بر جانم، درد در استخوانم چون دم بر نی لبکی آهسته آهسته می خراشد و نوای حزن انگیز شهرآشوب جانم را زمزمه می کند. از این شانه به آن شانه می شوم، صدای نفسم بوی مرداب را می ماند، سخت می رود، سنگین می آید، صدای تنفسم، هشدار برای زنده ماندن است. به زنگ ساعت کوکی مادربزرگم می ماند که بلند جیغ می زند که تو زنده ای… به سمت عدم می روم ولی زنده ام، زیستم طنز سیاهیست که به روزگارم مانند است. آه ای مرگ، دستان زیبایت را به دور بازوان نحیفم بینداز و آهسته آهسته عدمم را به پایانی همیشگی در انداز. سایه آرام آرام آن قدر دور شد که دیگر چشمم جز غم مسیری را دنبال نکرد. سایه موهایش بلند بود مشکی مثل این روزهایم، غم یاداوره ای در گرامیداشت اوست. در سینه ام دست پیکر او آرام آرام زخم می اندازد ولی نمی کشد. او هم راحت نرفت، ولی درد نکشید… درد را برای من گذاشت در کالبد جان من فرو کرد. خشونتش زیاد بود از بس که خوب بود، بدی هایش هم اعلا بود. دنیا بعد از او تونل سیاه تو در تویی ست که گاوخونی برچسبی بر باتلاق جانم می شود. چشم هایم آرام روی هم می رود، یادش آهسته می شود، غمش سکوت سیاهی می شود، فکرم جعبه مداد رنگی، که ۱۲ رنگ سیاه دارد، سیاه پررنگ، قلبم ضربان هشدار زندگی را به زودی قطع می کند و من خوابم عمیق تر می شود.

.

ساسان فر

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.